خرید بک لینک

درباره سایت

تمام حرف های نگفته ام

امکانات وب

پیجی که من برای سفارشاتم درست کرده بودم، یه مدته باهاش فعالیتی نمیکنم... یه مدته که درگیر امتحان نظام مهندسی بودم و میخوندم، بعدشم که خب کلاسای زبانم شروع شد و اصلا فرصتی برای تبلیغات و سفارش گرفتن ند

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:52

آخه وااااقعا!! تو چه هنری داری؟ تو چه هنر و استعدادی داری؟؟ که میخوای استعداد بقیه رو هم بیابی...

استعداد یاب!!!

آخه خیلی قاب مسخرهایه!!! اِبــــــــــــــــی، صندلی کناری تو نشسته باشه؟!!!

آخه مهناز افشار کجا؟ ابی کجا؟؟ و حتی همون آرش کجا؟!

واقعا خیلی دوست دارم بدونم درمورد چی نظر میده؟؟ چه استعدادی رو میخواد کشف کنه توی نهاد آدما؟!!!

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:52

چشمها و نگاه معصوم و مظلوم نیکیتا منو دیوانه میکنه...

ناامیدی، ناراحتی... توی عمق چهرهش وجود داره... همه ما همین هستیم...

این چشمای زیبا دیگه هیچوقت باز نمیشه...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:52

خواب مامانجونمو دیدم... از ساعت پنج تا الان دارم هی پهلو به پهلو میشم و دلنگرانشم...چندهفتهای هست که سر نزدم بهش، غذا نبردم براش...

خدا لعنت کنه منو... تنها کسی که باعث میشه تلفن خونمون به صدا دربیاد مامانجونه...

از نگرانی قرار ندارم...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:52

در ادامه نگرانی نسبت به مادر بزرگم:چند روزه همش تو فکرم، مامانجونم سنش زیاده... با خودم میگم اگر زبونم لاااال یه روز رسید که دیگه نبودش من چه خاکی بر سر بریزم؟! (اشک از چشمانم سرازیر میشود و سُر میخور

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:52

درحال استراحتم...

استراحت بعد از تموم شدن کلاس زبان...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:52

چقد از همه دنیاااا عقبیم... چقدر طرز فکرمون عقبموندهست...مدتیه خیلی غرق شدم توی این فکرا...اما چقدر برای هیچ و پوچ دست و پا میزنیم، خودمونو سرزنش میکنیم، چقدر خودمونو وارد چالشای مختلف میکنیم... بعض

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

الهی بمیرم من برای مامانجونم که خبر نداره دو روزه برادرش فوت کرده...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

خستهام از این قوانین بیمنطق... از این قوانین مضحک... از این قوانین تحقیر کننده... وااااقعا تحقیر کنندهست...خستهام از آدمای بیفرهنگ و عقب مونده کشورم...که دیدن موی یک زن براشون خیلی عجیب غریب و غی

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

چقدر خالیام از گفتن و نوشتن!...

اونقدر زندگی همش شده تکرار و تکرار... که دیگه چیزی برای گفتن نمونده...

آرزوها و خواستههامون که یک به یک میشن حسرت و دود میشن میرن هوا... زندگی هم که یک چرخه تکراری...

اگه بعد از مرگ دنیای دیگهای وجود داشته باشه، امیدوارم اینمدلی تکراری و یک نواخت نباشه...

واقعا ما بعد از مرگ چی میشیم؟؟؟

من از اینکه نیست و نابود بشیم و دیگه وجود نداشته نداشته باشیم ترس و نگرانی ندارم...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

فیلمهایی که جنگ رو به تصویر میکشن برای من جذابیت ندارن...

اصلا از این فیلما خوشم نمیاد

داشتم توی فیلمای آلمانی گشت و گذار میکردم، ببینم چی دانلود کنم ببینم، همش جنگ جهانی دوم، هیتلر، آلمان شرقی...

من عاشق فیلمای ویکتوریایی و بریتانیایی هستم... با اون لباسای زیبا و مبلمان و دکوراسیون بسیار بسیار شیک... چی میشد من هم از اونا بودم؟؟ چی میشد توی اون دوران توی کشور انگلیس بدنیا میومدم؟؟ کجای کار دنیا خراب میشد؟؟ نمیدونم!!!!

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

تلاش میکنیم، زحمت میکشیم، جون میکنیم، آرزو میکنیم...قدم برمیداریم و به سمت آرزومون جلو میریم... برای رسیدن به آرزومون هزینه میدیم... پول خرج میکنیم، وقت میذاریم، سختی میکشیم...اما غاااافل از اینکه ما

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

سرمو که از پنجره بیرون میبرم بوی دود و لاستیک سوخته اجازه نفس کشیدن نمیده...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

نه تو آسمون نه رو زمینیمانگار که خوابیم کابوس می بینیمنوبت میگیریم گیج و بی هدفواسه مردن هم باید رفت تو صفروزا و شبا اینجور میگذرنهرجا که میخوان مارو میبرنآخه تا به کی آروم بشینیمحسرت بکشیم گریه ببینی

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 19:22

صفحه بندی